مطلبی که بعضی از اوقات در ذهنم نقش میبنده سوالی هست که اقا کی ما ازاد میشویم؟ کی این اخوندها میرن؟ سی سال گذشت ولی هنوز در غربتیم. واقعا عجیب تفکری داریم ما ایرانیان.
یک حکایتی هست از لقمان حکیم که در کنار چشمه ای نشسته بود و رهرویی مدام میگفت کی من میرسم به شهر اخه؟ لقمان برگشت و گفت راه برو . رهرو میگه من میگم کی میرسم به شهر تو میگی راه برو. دیگه فکر کنم منظور از این واضحتر نخواهد بود.
و همچنین شعری هست از سعدی بزرگ :
| به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل | و گر مراد نیابم به قدر وسع بکوشم |
خوب امیدوارم این جوابی باشد برای این دوستان.
جاوید ایران زمین
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 21:28  توسط اریایی
|
